تبليغاتX
FILMBAZ

FILMBAZ

CINEMA = LIFE

World Trade Center

کار گردان : الیور استون    

 

فیلم الیور استون روایت سر راستی است از یازدهم سپتامبر آن گونه که تبلیغات رسمی و خاستگاه های طبقه متوسط برای بازنمایی آن می طلبد.

 

امید حبیبی نیا - BBCpersian

در باره فیلم

فیلم از اولین ساعات( 3.29 دقیقه) روز یازدهم سپتامبر 2001، زمانی که سرجوخه جان مک لاگلین از پلیس نیویورک برای رفتن از سر کار بیدار می شود آغاز می شود، چند ساعت بعد اولین هواپیما به برج شمالی اصابت می کند، سرجوخه به همراه چهار داوطلب دیگر برای کمک به تخلیه مردم از برج وارد مرکز تجارت جهانی می شوند در حالی که نمی دانستند برج جنوبی هم مورد اصابت هواپیمای دیگری قرار گرفته است.

با فروپاشیدن برج همه آن ها زیر آوار دفن می شوند و تنها جان مک لاگلین و ویلیام جمینو زنده می مانند، آن ها دوازده ساعت در انتظار رسیدن کمک می مانند تا سرانجام نجات پیدا می کنند.

داستان واقعی هجدهمین و نوزدهمین نجات یافته گان از زیر آوار از تنها بیست نفری که از میان حدود هزارنفردیگرنجات یافتند.

---------------

پنج سال پس ازحمله به آسمانخراش های مرکز تجارت جهانی، هالیوود سرانجام اولین محصول خود را که مستقیما به همین موضوع می پردازد؛ عرضه کرده است اما انتخاب الیور استون برای ساخت چنین فیلمی صرفنظر از دغدغه های اولیه برای واکنش مخاطبان، انتخابی به جا بوده است.

استون شاید یکی از معدود کسانی بود که می توانست به فیلم جان ببخشد و او این کار را کرده است.

ساخت فیلمی در باره واقعه ای به عظمت یازدهم سپتامبر که تصاویرش به عنوانی تصویر ماندگار یک نسل برای همیشه در ذهن میلیون ها نفری که برای مدتها گزارشهای زنده تلویزیونی آن را دیده اند و از اهمیت بسیاری برای آمریکاییان برخوردار است، در نگاه نخست بسیار مشکل جلوه می کند، زیرا شیوه روایت و فضا سازی ضعیف می توانست فیلم و در نتیجه تمام بار القای انگاره های طبقه متوسط آمریکایی ملحق شده به آن را نقش بر آب سازد.

مرکز تجارت جهانی البته تا حد توان این دو خصیصه ابتدایی را در خود دارد، یعنی شیوه روایت فیلم، همانی است که انتظار داریم یک داستان سر راست، زمان واقعی و شخصیت های باورکردنی با تکیه بر فیلمنامه برلوف که اگر چه می توانست تا حد یک فیلم تلویزیونی تقلیل یابد ولی میزانسن ها وفضاسازیهای استون آن را تاحدی نجات داده است.

درعوض گذشته از دو بازیگر نقش اصلی فیلم و تا حدودی مگی جیلن هال، انتخاب بازیگران فیلم چندان به واقع نماتر شدن فیلم کمکی نمی کند.

فضا سازی فیلم هم در حد توان هالیوود بسیار واقعی به نظر می رسد ولی آکنده از تصاویر مستند و گزارشهای خبری زنده از واقعه و فروپاشی برج ها است.

شخصیت پردازی فیلم با محوریت جان مک لاگلین و ویلیام جمینو دو مامور پلیس یک قرارگاه پلیس در نزدیکی گراند زیرو که ساعت ها در میان آوار گیر افتاده اند بسیار خوب از کار در آمده است.

در کنار نیکلاس کیج که یکی از درون گراترین پرسوناژهای فیلم هایش را بازی کرده است و بعید نیست برای همین فیلم نامزد اسکار بهترین بازیگر مرد شود، پنا درخششی خارق العاده دارد و در واقع این اوست که تمام دیالوگ های طولانی این دو مامور پلیس گیر افتاده در آوار برج را شکل می دهد.

فیلم آگاهانه دو مامور پلیس را انتخاب می کند تا خود را به دیدگاه های طبقه متوسط آمریکا نزدیک کند.

بنا بر این عجیب نیست که استون در اینجا خود را همرنگ فضای یازده سپتامبری که بی شباهت به روز قیامت نیست می کند تا اسطوره سازی آن را بازبنماید.

استون حتی در جایی به جورج بوش هم ارجاع می دهد، در اوایل فیلم جورج بوش در اولین اظهار نظر رسمی اش پس از واقعه در حالی که سرگرم بازدید از مدرسه ای بود می گوید: "ما در برابر آزمونی قرار گرفته ایم و می خواهیم به جهان نشان دهیم که از پس این آزمون برخواهیم آمد."

این گفته جورج بوش باور مذهبی او به "آزمون الهی" و از سر گذراندن آن با نیروی ایمان را در جامعه ای که اعتقادات مذهبی نقش مهمی در سیاست و اقتصاد آن ایفا می کند، نمایان می سازد.

تصویر سازیهای جورج بوش از"مقابله خیر با شر" در عرصه دیپلماسی خارجی آمریکا برگردانی از باورهای بخشی از طبقه متوسط و طبقه مرفه جامعه آمریکا است.

از پس سخنان بوش و هنگامی که دیو کارنس قبل از رفتن به گراند زیرو(منطقه برج ها) به کلیسا می رود؛ الیور استون چند بار وهر بار در نماهای نزدیکتر صلیب کلیسا رابه ما نشان می دهد که اسطوره سازی مذهبی از واقعه رنگ و روی بیشتری بیابد.

مرکز تجارت جهانی برای آن که برنقش جهانیان در شاهد این آزمون بودن تاکید کند تصاویری مستند از مردم در کشورهای مختلف پای رادیو و تلویزیون ها با قیافه های محزون و گیج نشان می دهد که از این نظر بی شباهت به نماهای مشابه در روز استقلال نیست.

فیلم بیش از دو ساعت و نیم به طول می انجامد اما ریتم فیلم با وجود آن که بسیاری از صحنه های اصلی آن در میان آوار و تاریکی با کلوز آپ های نیکلاس کیج و پنا می گذرد چنان ضربآهنگ خوبی دارد که به نظر فیلمی طولانی نمی رسد.

خلق حماسه های کوچک در این فیلم از تصمیم سرباز نیروی دریایی برای رفتن به گراوند زیرو گرفته تا آن پلیسی که خود را از ویسکانسن به آنجا رسانده است بازتابی از واکنش انبوه خلق به واقعه برای همدلی است، امری که اگرچه واقعیت دارد اما تاکید بر آن با پروپاگاندای رسمی بسیار همسو از آب در آمده است.

تقریبا کمتر اثری از الیور استون کارگردان فیلم های قاتلان مادرزاد و دورز ویا حتی جی اف کی باقی مانده است؛ کارگردانی که تا مدتی پیش به عنوان فیلمسازی ضد سیستم شناخته می شد.

آندرو ساریس منقد مشهور در نقد این فیلم نوشته است پایگاه اقتصادی دو قهرمان اصلی فیلم این فرصت را به الیور استون می دهد که دیدگاه های سیاسی ش را به دیدگاه های رسمی نزدیک کند.

تلاش استون برای مرهم گذاشتن بر زخم عمیق یازدهم سپتامبر بر روان مردم آمریکا با هپی اند(پایان خوش) فیلم ونمایی از کودکی زیبا و خندان که تصویرش در نور می آمیزد شاید آن چنان که خودش گفته است سمبلی از آمریکا است، داستانی که تا کنون روایت نشده باقی مانده بود.

الیور استون با روایت این داستان اما جز تبلیغ ارزشهای حاکم کار دیگری نمی کند.

 

در باره کارگردان

الیور استون متولد 19 از پدری یهودی و مادری کاتولیک در نیویورک است که از هم جدا شدند.

پس از اعزام به ویتنام در زمان سربازی، به صف مخالان جنگ پیوست و مدتی بعد به تحصیل سینما پرداخت.

اولین فیلمش را هم درباره ویتنام می سازد: سال گذشته در ویتنام(1971) فیلمی کوتاه که در فضای ضد جنگ آن زمان توجه بسیاری به خود جلب می کند.

اولین فیلم بلند الیور استون در سال 1981، دست نام دارد که فیلمی ترسناک بود و کم و بیش موفق ارزیابی شده است.

دومین فیلم وی اما فیلمی در باره جنگ داخلی السالوادور است که روایت مستند ریچارد بویل روزنامه نگار آمریکایی از جنگ داخلی در این کشور است که با وجود عدم توفیق تجاری با استقبال منتقدان روبرو شد.

جوخه اولین فیلم بلند استون از سه گانه ویتنامی اش در سال 1986 و بلافاصله پس از سالوادور ساخته شد که به نوعی روایت شخصی وی از ویتنام است.

این فیلم نه تنها آغازگر موفقیت تجاری استون و توجه جدی تر منتقدان به وی بود بلکه چهار جایزه اسکار از جمله بهترین فیلم و بهترین کارگردانی را در حالی که در چهار رشته دیگر هم نامزد اسکار بود، دریافت کرد.

پس از آن او با وال استریت، به ماجراهای درونی دنیای سرمایه داری می پردازد.

با این حال فیلم بعدی او گفتگوی رادیویی با موفقیت چندانی روبرو نشد. در نتیجه الیور استون بار دیگر به موضوع ویتنام بازگشت و فیلم مشهور متولد چهار ژوئیه با بازی تام کروز را ساخت.

موفقیت بسیار این فیلم جایگاه استون را در هالیوود تثبیت کرد و سه جایزه اسکار به همراه تعداد زیادی جوایز از جمله انجمن منتقدان و انجمن کارگردانان آمریکا دریافت کرد.

یکی از محبوب ترین و نامتعارف ترین فیلم های استون دورز در باره گروه مشهورThe Doors در دهه شصت و خواننده افسانه ای آن جیم موریسون است که در سال 1991 ساخته شد و بار دیگر نام این گروه راک شورشی را بر سر زبان ها انداخت.

جی اف کی در باره ماجرای ترور کندی در همان سال برنده دو جایزه اسکار شد و سرانجام سه گانه استون در باره ویتنام با فیلم بهشت و زمین تکمیل شد.

سال 1994 سالی سرشار از جنجال برای این کارگردان پرکار وزمانی که او فیلم قاتلان مادرزاد راساخت، بود که داستان واقعی ریکی و مالوری یک زوج قاتل را بازنمایی کرد، سناریوی فیلم را کوئینتین تارانتینو نوشت که برخی آن راسرشار از خشونت خواندند.

نیکسون(1995)، چرخش کامل(1997)، هر یکشنبه (1999) ، کوماندانت(رفیق فرمانده) فیلمی مستند در باره کاسترو(2002)، الکساندر(اسکندر) در سال 2004 که با انتقاد برخی از محافل ایرانی در آمریکا روبرو شد و فیلم مستند دیگری در باره کوبا به نام در جستجوی فیدل از دیگر فیلم های او هستند.

 

LINK جمعه 4 خرداد1386ساعت 2:17   | 

BABEL

کارگردان : آلخاندرو گونزالس‏ اينياريتو 

  

شهرام تابع محمدی - BBCpersian

اين فيلم آخرين بخش‏ از سه ‌گانه‌ای است که با "عشق لکاته" شروع شد و با "۲۱ گرم" ادامه پيدا کرد و در "بابل" به نتيجه برسد.

"بابل" مجموعه سه داستان ظاهرا نامربوط در چهار کشور مختلف است که در پايان در هم گره می‌خورند. در داستان اول دو پسربچه مراکشی در کوهستان‌های دورافتاده اين کشور به دنبال يک شرط‌ بندی بچه‌گانه با يک تفنگ شکاری به سمت يک اتوبوس‏ توريستی شليک می‌ کنند.

گلوله در گردن يک زن توريست آمريکايی (کيت بلانشت) می ‌نشيند و او را مجروح می‌کند. تا نزديک ‌ترين بيمارستان راه درازی است. زن مجروح و شوهرش‏ (براد پيت) و باقی توريست ها به دهکده ‌ای در آن نزديکی می‌روند تا کمک برسد.

در داستان ديگری که از کاليفرنيا شروع می شود و به مکزيک می‌ کشد تا باز در کاليفرنيا به پايان برسد يک پرستار بچه در غياب پدر و مادر و بدون اجازه آن‌ها بچه‌ها را با خود به مکزيک می‌برد تا در جشن عروسی پسرش‏ شرکت کند. بازگشت بچه‌ها به آمريکا با درگيری با پليس‏ مرزی به يک فاجعه تبديل می‌شود.

در داستان سوم با دختر نوجوان کر و لالی در ژاپن آشنا می‌شويم که به دليل همين کمبود مورد بی‌توجهی پسرهاست و برای پرکردن سکوت تنهايی‌ اش‏ به هر کاری دست می‌زند.

عنوان فيلم اشاره زيرکانه‌ای به داستان مردم شهر بابل است. در داستان اسطوره ای آمده است که در آغاز همه انسان‌ها به يک زبان صحبت می‌کردند تا روزی که نمرود، پادشاه بابل تصميم می گيرد برجی بسازد چنان بلند که به جايگاه خدا دست پيدا کند.

خدا از اين عمل به خشم می‌آيد و به تلافی کاری می‌کند که سازندگان برج هريک به زبانی صحبت کنند و حرف همديگر را نفهمند و بعد هم برج را با طوفان بزرگی در هم می ريزد و مردم بابل را در سراسر دنيا پراکنده می ‌کند.

از داستان بابل در هنر و ادبيات به عنوان نماد عدم درک و سوءتفاهم بين ملت‌ها و سرچشمه جنگ‌ها و کشتارهای بشری استفاده شده است. با استفاده از اين عنوان و در قالب سه داستان به ظاهر بی ربط، اينياريتو سعی می‌کند به جنگ و کشتار‌های بی‌معنايی اشاره کند که بشريت را به نابودی می‌کشانند.

بازی خطرناک دو پسر بچه مراکشی، از طرف مقامات آمريکا بی‌ تأمل به يک حمله تروريستی تعبير می‌شود و پليس‏ مراکش‏ را وا می‌دارد با بی‌رحمی به دنبال پيدا کردن عامل اين حادثه بگردد.

زبان ندانستن توريست‌های آمريکايی وضع را بدتر می‌کند و اين وسط آن‌ که قربانی می‌شود زن آمريکايی مجروح است که هردم به مرگ نزديک‌تر می‌شود.

مشکل عدم درک انسان‌ها در اپيزود ژاپنی فيلم نمود روشن‌تری دارد. در اين داستان چيکو، دختر نوجوان ژاپنی، برای جبران ناتوانی‌اش‏ در حرف زدن و ارتباط با ديگران دست به کارهايی می‌زند که گاه در تضاد مطلق با هنجارهای اجتماعی هستند.

در داستان سوم، سانتياگو، خواهرزاده جوان اميليا، پرستار بچه‌ها، که قصد دارد اميليا و بچه‌ها را به آمريکا باز ‌گرداند تنها با به خطر انداختن جان دو بچه‌ای که همراه دارد موفق می‌شود از چنگ پليس‏ فرار کند.

پس زمينه های فرهنگی

بابل فيلم پرقدرتی است که موفقيتش‏ را پيش‏ از هر چيز مديون فيلمنامه محکم گی‌يرمو آرياگا، همکار هميشگی اينياريتو است. مثل دو فيلم قبلی اين سه‌گانه، نقطه شروع و گره اصلی فيلم يک تصادف است. و باز مثل آن دو فيلم تداوم زمانی و مکانی سه داستان فيلم در هم ريخته است. تماشاچی مجبور است تکه‌های پراکنده‌ را مثل قطعه ‌های يک پازل در کنار هم بگذارد تا سير داستان را دريابد. و باز مثل "عشق لکاته" و "۲۱ گرم" تنها در پايان فيلم است که رابطه داستان‌های موازی فيلم آشکار می‌شود.

ضعيف ترين بخش‏ فيلم بازی بازيگران اصلی است. براد پيت با بازی اغراق‌ آميز و تکراری به يک وصله ناچسب با ساير عوامل فيلم تبديل می‌شود.

همين ‌طور کيت بلانشت تقريبا در تمام صحنه‌ها خوابيده است و اصولا جايی برای ارائه بازی، چه خوب و چه بد ندارد و هر کس‏ ديگری هم می‌توانست اين نقش‏ را به همين خوبی (يا بدی) بازی کند.

در عوض بازيگران گمنام تر فيلم نقش های خود را با مهارتی ستايش انگيز ايفا می کنند.

برجسته ترين مزيت فيلم بابل هشياری تحسين انگيز اينياريتو در برخورد با فرهنگ‌های مختلف و ارائه آن‌ها است. طرح مسئله مسلمان‌ها و رابطه ‌شان با آمريکا بازی با آتش‏ است. کوچکترين خطا در معرفی نادرست هر يک از اين فرهنگ‌ها می‌تواند فيلم را به ورطه ابتذال بکشد.

اما اينياريتو با دقت و هشياری کم ‌نظيری با تصوير سطحی که رسانه های غرب از فرهنگ شرق ارائه می‌دهند مقابله می کند. يکی از صحنه‌های جالب فيلم جايی است که پيرزن مراکشی به زن مجروح آمريکايی ترياک می‌دهد تا درد را کمتر حس‏ کند.

کارگردان در اين صحنه کوتاه به تماشاچی نشان می‌دهد که آنچه در يک فرهنگ ناپسند به شمار می‌آيد در فرهنگ ديگر می‌تواند ارزنده و مثبت باشد.

بابل در مقايسه با دو فيلم قبلی اينياريتو تحول مهمی به شمار می‌آيد. با وجود شباهت‌های بنيادی در پرداخت داستان و تدوين فيلم، "بابل" از دو فيلم ديگر کامل تر است. اگرچه مثل دو فيلم قبلی خشونت مايه اصلی "بابل" است اما به ‌شکل هنرمندانه‌ای به ‏زمينه داستان منتقل شده است.

در کنار داستان‌پردازی گی‌يرمو آرياگا شايد مهم‌ترين عامل موفقيت فيلم‌های اينياريتو در تدوين نامعمول آن باشد. او با در هم ريختن قواعد معمول سينما شعر تصويری زيبايی خلق می‌کند که تماشاچی را به خلسه‌ای‌ فرو می‌برد که بر خلاف معمول نه تنها او را از دنيای واقعی دور نمی‌کند بلکه چشمانش‏ را بر واقعيت‌ هايی باز می‌کند که در حالت عادی شايد بی‌توجه از کنارشان بگذرد.

LINK جمعه 4 خرداد1386ساعت 1:59   |