ماجرا
کارگردان : میکل آنجلو آنتونیونی
اولین باری که با فیلم «ماجرا» روبهرو شدم، فکر کردم احتمالا باز هم قرار است یکی
از آن فیلمهای تکنیکال و مزخرف تاریخ سینما را ببینم؛ یکی از آنهایی که هر چند وقت یک بار در فهرست «ده فیلم ب
رتر تاریخ سینما» جای میگیرد و بعد از دیدنش آدم را فقط با یک «چرا»ی بزرگ روبهرو میکند، چرایی که قسمت اعظمش به خستهکنندگی و پوسیدگی افکار و ساختار فیلم برمیگردد؛ ولی در کمال تعجب در مورد ماجرا اين اتفاق نيفتاد.
داستان ماجرا را کماکان از قبل میدانستم: چند تا دوست برای گردشي یکروزه از شهر خارج ميشوند و به یک جزیره پرتوپلا میروند. نقش اول داستان زنی به اسم «آنا»ست که كمي بعد از ورود به جزيره یکدفعه گم میشود.
بعد از کمی جستوجو همه به این نتیجه میرسند که بیخیال آنا شوند و به شهر برگردند. نیمساعت بعد از شروع فیلم، کاراکتر اصلی گم میشود و دیگر هیچوقت در هيچ جاي فيلم ظاهر نميشود. داستان بهنحوی جلو میرود که حتی تماشاچی هم به مرور آنا را فراموش میکند و غرق در ماجرای عشقی جدیدی میشود که بين نامزد آنا و زني ديگر (مونيكا ويتي) شكل ميگيرد؛ ماجرايي كه در واقع بهواسطه گمشدن آنا شکل گرفته است، اما این رابطه جدید هم در انتها به واسطه به وجود آمدن یک رابطه عشقی جدید به باد فراموشی سپرده میشود.
هیچوقت نتوانستم آن جزیره خشک و خالی، آن پرسههاي الكي و آن تصویر غمزده مونیکا ویتی در انتهای فیلم را فراموش کنم؛ تصویر زنی که به راحتی گمشدن آنا، فراموش شد و به همان راحتی كه ما گم شدن آنا را پذيرفتيم فراموششدگی خودش را پذیرفت. همه آن علافهاي توي جزيره هر روز جلوي چشمانم رژه ميرفتند و تمام آن آدمهای فراموششده فیلم یکجورهایی در زندگی واقعیام حضور داشتند.
براي هر كدامشان چند تا مثال زنده ميتوانستم بزنم؛ از فك و فاميل گرفته تا رفقاي فصلي و دورهاي دوره دانشجويي. فكر ميكردم اگر اين داستان ساخته نميشد خودم يك روز چيزي مشابه آن را ميساختم. همه چيز فيلم برايم ملموس بود. آدمهای «ماجرا» مثل خیلی از دور و بریهایم اسیر جامعه سردی بودند که مردمش از برقراري ارتباط با هم عاجزند.
همه چیزشان در سطح میگذرد، حتی صمیمیت و دوستیهاشان. آنها اسير جايياند كه حتي «عشق» هم صرفا به يك واژه واهي و پوچ تبديل شده. جايي از قول تئوآنجلو پلوس (كارگردان يوناني) خواندم كه اولين برخورد خودش با «ماجرا» و لذتي كه از فيلم برده بود را با خاطره شيرين و ماندگار اولين عشق دوران جوانياش مقايسه كرده بود. فكر ميكنم اين بهترين تشبيهي است كه يك نفر ميتواند از ديدن «ماجرا» داشته باشد. کاوه مظاهری