تبليغاتX
FILMBAZ

FILMBAZ

CINEMA = LIFE

  • همیشه پای یک زن در میان است
  • کارگردان : کمال تبریزی

                         گلشیفته فراهانی در نمایی از فیلم / عکس از 30نما.کام

میخواهم درباره "همیشه پای یک زن در میان است " کار  ِ کمال تبریزی بنویسم ، اما مدام حرف عده زیادی از دوستانم به ذهنم می آید که : " مگر این فیلم چه داشت که اینقدر سر و صدا میکردند برایش؟ "

دیدن ِ این فیلم و نمونه های مشابه ِ آن ( مثل اخراجی ها و بخش هایی از مارمولک ، یا تکیه هایی از بعضی فیلم ها ) مثل خوردن بستنی میماند در ظهر یک تابستان ِ داغ !

تا سراغ ِ بستنی (فیلم ) نرفته ای ، عطش خوردنش ( دیدنش) را داری اما وقتی تمام شد میفهمی که لذت ماندگاری ندارد و فقط برای پر کردن و بهتر کردن همان زمان است و نه چیز دیگر...

"همیشه ..." درباره ی همه چیزهایی ست که من و شما میدانیم اما هیچ کدام فرصت بیانش را نداریم ....

"همیشه ..." یعنی دیدن چیزهایی که ما همه داریم آنها در جامعه ، خیابان و اداره و ... میبینیم اما انگار آنجا خنده دار نیست ، وقتی خنده دار است که یکی پیدا شود آنها را برای ما بگوید ، و آن را فیلم کند تا جمع شویم و به خودمان بخندیم...!

همه ما در چنین شرایطی بوده ایم :

اینکه وقتی یک دختر تنها کنار خیابان می ایستد ، همه بوق میزنند ، همه مسافر کش میشوند و تصادف میشود !

اینکه وقتی یک دختر طلاق میگیرد نگاه اکثر مردان ِ آشنای با او  و همکارانش نسبت به او عوض میشود!

اینکه روسای ما در اداره جات دولتی تقریبا همه شان مجبورند به ریا و  اکثرشان زندگی های خصوصی و به شکل دیگر دارند!اینکه در نیروی انتظامی ما چه بلبشویی است که فرمانده(! )غذایش را از رستوران میگیرد ، فضای کلانتری پر است از دیشهای ماهواره و ....

اینکه شده است که راهنمایی و رانندگی ماشین ما را به اشتباه جریمه کرده باشد و  و   و

 

هر چه فکر میکنم میبینم "همیشه ..." یک نقد اجتماعی ست که طنز تلخ دارد  اما نه زیاد باهوش است که به وجدمان بیاورد و نه آنقدر ظریف ( مثل مارمولک )  که به جز لایه رویی به چیز دیگری هم  پرداخته باشد  

خیلی آدم های همین جامعه - و نه سینما رو های حرفه ای - به دلایل مختلف حاضر نیستند به شوخی ها و متلک های آن بخندند، چرا که این  شوخی ها در حالت خوشبینانه و دست بالا ( بسیار دست بالا! ) همان جوک ها و طنز نوشته های ابراهیم نبوی هست.

همان نقدهای اجتماعی و سیاسی که او به جامعه دارد اما کسی تاب شنیدنش و اصلاحش را ندارد.

اصلا چرا راه دور برویم مگر همین "دایره زنگی"  که چند اصلاحیه خورد و دست آخر بعد از اکران اول نتواستند تحملش کنند ، چقدر  صریح تر و رک تر از "همیشه .." نقد میکند که آن توقیف شود و این یکی بماند ؟

ببینید موضوع را از کجا به کجا آوردم ؟ حتی وقتی اینقدر دست پائین نگاه میکنم ، میبینم که مشکل دارد ...

اصلا دوست ندارم بنویسم : " انگار بعضی از بعضی دیگر خودی ترند ..." چون این جمله بیشتر طعنه به تبریزی برداشت میشود تا نقد ، اما کاش فضای جامعه ما آنقدر بود که همه بتوانند نقد کنند ، همه بتوانند فیلم بسازند ، همه فیلم سازها بتوانند به خط قرمز های نزدیک شوند و برگردم به همان جای اولم که ایکاش مشکلات جامعه ما اینها نباشد که کسی بخواهد آنها را فیلم کند و ما در سینما به خودمان بخندیم! وقتی که مدیری(جاهد) میگوید :" ما مردا همه مون عقل کل هستیم ، البته از گردن به بالا ......"  فکر میکنید  چه جامعه ای داریم وقتی این دیالوگ نقد به حساب بیاید؟!

 

پی نوشت :

همان بهتر که این فیلم را آنطوری* و در آن شرایط خاص رفتم دیدم وگرنه حسرت این را میخوردم که چقدر توی صف بودم و الخ آن صف ایستادن جلوی سینما آزادی هم بیشتر برای رونق دادن به جشنواره بود ... نه برای کسب بلیط "همیشه ..." برای ادای احترام به آزادی و جشنواره فجر بود...برای این بود که لذت جشنواره چند برابر شود

اینکه اصل موضوعات جشنواره در صف است و خیلی چیزهای دیگر

تازه احسان جون میدونم چقدر ناراحت شدی که تا دوازده شب توی صف نایستادم واسه بلیط :)  

 

چند لینک مربوط :

خنده و عشق و سیاست و ...  امیررضا  نوری پرتو

گاهي به آسمان نگاه کن - گفت وگو با کمال تبريزي درباره «هميشه پاي يک زن در ميان است»

نه ليلي، نه مارمولک - امیر صدری

مي شود هميشه فيلم نساخت - یادداشت انتقادی!) زیادی انتقادی ِ روزنامه ارزشی ِ کیهان

 

* از دیالوگ های رئیس کلانتری با بازی خوب حسن معجونی

LINK دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 13:30   | 

  • تنها دوبار زندگی می کنیم
  • کارگردان : بهنام بهزادی

عکس از وبلاگ خوابگرد

1)

((:آرامش انساني...اسمش همين بود ديگه دكتر..؟ آرامش انساني))*

2)

تنها دو بار زندگي مي‌كنيم نه تنها بهترين فيلم جشنواره بلكه يكي از بهترين فيلم‌هاي اين چند سال سينماي ايران است.با انبوهي از جزئيات قابل توجه و ملموس.در اهميت فيلم همين بس كه زندگي پشت آن خوابيده.كه معلوم است كارگردانش، صاحب اين دنيا، خوب زندگي كرده و دنيا را درست ديده است.ايده ابر و آفتاب تنها يكي از چند معني پنهان و جذاب فيلم است.فيلمي كه براي دوست داشتنش، زندگي كردن و ديدن و زخم خوردن و تجربه كردن لازم است.

3)

تنها دو بار زندگي مي‌كنيم درباره ابر و آفتاب است.تقابل ابر و آفتاب، پوشيده شدن آفتاب زير ابر و سر بر آوردن آفتاب.درباره نمايندگان ابر و آفتاب روي زمين است.نمايندگاني كه براي متعادل بودن و زندگي كردن به هم احتياج دارند.نماينده ابر خوابگردي است كه حوصله ماندن در ميان جمع را ندارد.مردي كه براي هيچ زنده است و مي‌خواهد تا چند روز ديگر به زندگي‌اش پايان دهد.نماينده آفتاب يك شيداي رويا پرداز است.دختري كه انگار براي دوست داشتن بقيه زنده است.اين آفتاب و ابر نشانه‌هايي هستند كه بهنام بهزادي به وفور از آن‌ها در فيلم استفاده كرده.كل فيلم در يك فضاي ابري و گرفته اتفاق مي‌افتد.فضايي كه در آن از نور خبري نيست و آفتاب عالم تاب خودش را پشت ابر پنهان كرده است.دور آدم‌ها، ماشين‌ها و شهر در فيلم هاله‌اي از ابر است .يك نوع گرفتگي كه در شخصيت تمام آدم‌هاي فيلم وجود دارد و آن ها را بدبين و كدر كرده است.اما يك نفر مي‌خواهد كه در برابر كدري مقاومت كند و آن هم شخصيت شهرزاد است.شخصيتي كه تنها سكانس پر نور فيلم را رقم مي‌زند.جايي كه با گوي‌هايش به درون ميني بوس بر‌مي‌گردد و آن‌ها را به مرد مي‌دهد.حضور دختر ابرهاي دور و بر سيامك را از بين برده و نور جايگزين آن كرده است.اما خب ابر در برابر آفتاب مقاومت مي كند.آن هم موقعي كه قرار ساعت چهار مرد و دختر مي‌تواند همه چيز را عوض كند.ترديد مرد كه نمي‌خواهد انزواي خود خواسته‌اش را رها كند، خود ابر است.نماي نقطه نظر مرد موقع ترديد‌هايش نشان مي‌دهد كه ابرها دارند روي آفتابي كه تازه درآمده را مي‌پوشانند.تابلوي چوبي دختر هم نشانه ديگري است در داستان ابر وآفتاب.تابلويي كه مرد شب قبل از مهم‌ترين سكانس فيلم آن را درست مي‌كند و به تصوير آفتابي مي‌رسد كه از ميان كلي ابر بيرون آمده.در نبود دختر مقدمات از بين رفتن ابر اتفاق مي‌افتد و غلبه نهايي ديالوگي است كه شهرزاد به سيامك مي‌گويد.ديالوگي كه از فرط به جا بودن يكي از بهترين‌هاي اين چند سال است؛((: دوستت دارم)).نورها از پشت ابر پديدار مي‌شوند و مرد را به دنبال دختر و چيزي مي‌كشانند كه در دل آن برف محو، حكم يك آفتاب عالم تاب را دارد.گم شدن در يك مه غليظ به اميد يك آفتاب پر نور.
4)

تنها دو بار زندگي مي كنيم سيامكي دارد كه در تمام سال‌هاي مهم زندگي‌اش بند را آب نداده.احساساتش را كنترل كرده و خودش را منزوي.نخواسته كه جلوي چشم‌ها و نگاه‌ها قرار بگيرد.كه خودش باشد و خودش؛ پر از خلوت و راز و سوز.براي همين سيامك به رمانتيك خسته‌اي مي‌ماند كه حضور در جمع آزارش مي‌دهد.آفتاب چشمش را مي زند.به ابر عادت كرده و مي‌ترسد از تهاجم و شكست هايي كه ممكن است برايش اتفاق بيافتد.راه حل رمانتيك خسته، تنهايي است.تنهايي براي در خود فرو رفتن، فكر كردن و تصاوير خيالي ساختن.ممكن است كه آدمي وارد زندگي رمانتيك خسته شود، اما تنهاي دل سپرده به گذشته مي ترسد.نمي‌تواند.مي‌ترسد و پس مي‌زند، ورود هر كسي را به خلوت و تنهايي‌اش.او به هيچ محرمي اعتماد ندارد.پس پيش مي‌رود و پيش مي‌رود تا هجده سال از زندگي اش سپري شود(پلاك خانه سيامك هم در فيلم هجده است..!)آن وقت است كه اتفاق ويژه مي‌افتد.لحظه جادويي فرا مي‌رسد.دختري كليد در خلوت مرد را پيدا مي كند و در خانه سيامك را باز.سيامك احتياج به زندگي كردن و زندگي كردن و زندگي كردن داشته تا لايق شود.لايق اين كه كسي محرم دلش شود و مومن خلوتش.آن وقت است كه اتفاق ويژه مي‌افتد(مثل فرم روايي فيلم، اين جمله براي بار دوم تكرار شد..!) و ديالوگ جاري مي‌شود((:سيامك...دوستت دارم))و خب هيچ چيز زيباتر از رمانتيك نفس بريده اي نيست كه به دنبال دليل زندگي، روي برف ها راه مي‌رود در دل مه گم مي‌شود.

5)

((:من تازگيا به آفتاب فكر مي كنم.بيا تو هم به آفتاب فكر كن.اونوقت زورمون زياد مي‌شه و آفتاب درمياد))*

*از ديالوگ‌هاي فيلم         یادداشت از پویان عسگری

 

مربوط : حیفم اومد که فقط لینک این نوشته رو بگذارم اینجا . نویسنده این یادداشت یعنی پویان عسگری ، رفیق هم دانشکده ای ماست که درس و دانشگاه  رو ول کرده رفته سراغ سینما ... رفته سراغ عشقش...

چند تا آدم میشناسید که همه چیزو به خاطر عشقشون رها کرده باشن ... چیه ؟ پُز میدم ؟ خب معلومه ، پُز دادنم داره .. اگه من پُزش  رو ندم کی بده ، خدایی ببینید دور و بر شما چند تا آدم اینطوری پیدا میشه ... خیلی مخلصم پویان خان.

 

چند لینک مرتبط :

ای عشق، همه بهانه از توست ! - خوابگرد - سید رضا شکراللهی

"نفس عمیق" یا "شب های روشن" مسئله این است! - امیر قادری

يكي از بهترين‌ وقت‌هاي زندگي‌مان - مهدی عزیزی

پدیده جشنواره  - امیررضا نوری پرتو

آه ای یقین یافته بازت نمی نهم!- صوفیا نصرالهی

مرد مرده ای که یه جورایی خارج می زد - خسرو خسرو پرویز

اون دنيا همديگه رو مي بينيم، ... - نويد غضنفري

قلبي در زمستان - محمد باغبانی

تنها يک بار فيلم خوب نسازيد - کوثر آوینی

نشست پرسش و پاسخ فیلم

 

LINK چهارشنبه 24 بهمن1386ساعت 2:33   | 

  • کنعان
  • کارگردان : مانی حقیقی

               کنعان فیلمی از مانی حقیقی

 

این بخش از نوشته خسرو نقیبی دقیقا وصف حال من است بعد از دیدن " کنعان " :

سه روز اخیر را با «کنعان» می‌گذرانم و حدس‌ها و گمان‌هایی درباره‌ی داستان و وقایع‌ش؛ که هر روز چیز تازه‌تری پیدا می‌کنم و باید دوباره ببینم‌ش تا ببینم چقدر این کشف‌ها با تصویر اصلی هم‌خوانی دارد....

اما همین قدر بگویم ریتم کند ِ فیلم کاملا به عمد است ؛ برای انها که موضوع را میفهمند و اهمیت زجر را میدانند ، اینکه در لحظات و روزهای زجر آور چقدر زمان کند پیش میرود موضوعیست که بارها و بارها به آن فکر کرده ایم ، اینطور نیست؟

 

این قسمت از نوشته لیلی نیکو نظر را دوست دارم ، مرا یاد خیلی چیزها می اندازد :

یک دختر جاه‌طلب کم و بیش بی‌عاطفه و خودمحور، می‌خواهد بگذارد و برود، می‌خواهد شوهرش را ترک کند و به آرزوهای نیمه‌کاره‌اش بپیوندد و درس نیمه‌رها‌شده‌اش را تمام کند. آن‌طور که از پیشینه‌اش پیداست، چندان هم اهل ماندن و ایثار کردن نیست. فراموش‌کار است و مرکز همه چیز ا‌ست. او هم شبیه همه کمال‌گراهای عالم، هزاران کار نیمه‌تمام دارد و زجر می‌کشد. جاه‌طلب است و چون نمی‌رسد، از خودش کمی هم تنفر دارد. پس می‌خواهد برود تنها باشد. می‌گوید می‌خواهم بروم تا کسی نگران و دلواپس‌م نباشد. صبح که از خواب بلند می‌شوم، کسی را نبینم و چنین چیزهایی. می‌خواهد برود به یک تبعید خودخواسته تا در پارادوکس خودآزاری و خودشیفتگی عذاب بکشد اما... او آرام‌آرام، در جریان قصه پرتنش و پر از تشنج «کنعان»، تنبیه می‌شود. به یاد می‌آورد که آدم‌ها «خون‌دماغ» می‌شوند و به وقت خون‌دماغ شدن به آن آغوش امن تاریک محتاج‌ند. او در مسیر کندن از خیابان‌های شلوغ و راه‌بندان‌های دردناک عذاب‌آور، با مرگ مواجه می‌شود؛ مرگی که خودش را در آن مقصر می‌داند، با رگ زدن و احساس شکست و جراحت، چشم در چشم می‌شود. شاید آن لحظه ایستادن مینا روبه‌روی دریا، بهترین وقت برای تمام شدن یک قصه به سبک آلیس مونرو باشد. مینا در طول آن سفر و شناخت، چیزهایی را که باید یاد گرفته است؛ و البته شاید هنرمندانه‌ترین حادثه‌ی «کنعان»، آن جاده‌ی مه‌آلود شمال باشد...

 

 

فعلا لینک نوشته های دوستان را میگذارم تا بعد که خودم بتوانم بنویسم ....:

بی‌پناهی، تاریکی... - خسرو نقیبی

گوشه پاره پیراهن یوسف  – امیر کاظمی

کاش این قدر انتظار نداشتیم! - امیر رضا نوری پرتو

چند دلیل برای دوست داشتن «کنعان» - آرزو فراهانی

همه چیز خوب ست بجز حاصل کار! - ندا میری

مانی حقیقی که فیلم می ساخت - امیر جلالی

خوب بود اما بیش تر می خواهیم - وحید قادری

تازه اضافه شده :

این راهش نیست... - لیلی نیکو نظر

گره گمشده - امیر صدری

آدم هاي تنها و روايتي کلاسيک - ونداد الوندي پور

جشنواره يکدست - مهدی فاتحی ( نقد کنعان آخر ی نوشته هست)

غرور و افسردگي... - گفت وگو با افسانه بايگان درباره فيلم «کنعان»

 

*یکی از دیالوگ های ترانه علیدوستی در تک گویی بی نظیرش در آن جاده

LINK جمعه 19 بهمن1386ساعت 12:34   |