تبليغاتX
FILMBAZ

FILMBAZ

CINEMA = LIFE

  • حامد بهداد
  • مارلون کبیر ما

                          حامد بهداد / عکس از میلاد پیامی / نگاه کنید که چه طور دوست دارد همیشه متفاوت باشد، زیر برف با آستین کوتاه و یک استکان چای کنار خیابان ایستاده حتی به دوربین نگاه نمیکند، اینقدر به خودش مطمئن است.

بازیگر است ...از آنها که نقششان را زندگی میکنند ، میدانید یعنی چه ؟ به خاطر بیاورید صحنه شکستن میز در" بوتیک "را ...یک بازیگر با بازی نمیتواند آن صحنه را بیافریند باید زندگی کرده باشد.

آنقدر در نقشش فرو میرود که گاهی از نمونه های واقعی شخصیت ها هم واقعی تر میشود

میدانید هیچ نوع زیبایی و جذابیت  از ان نوع که دختر های تین ایجر میپسندند ندارد. نه چشم رنگی دارد نه موی افشان و نه صورت بامزه! چیزهایی که گلزار همه را باهم دارد.

با  قیافه وارد سینما نشده که بعدا بازیگر شود (رادان) بلکه از اول بازیگر وارد سینما شده

مردی در چهره ، رفتار و لحن اش بیش از هر چیز نمود دارد.

از این مرد بودنش خوشم می آید ..یک ستاره مرد در سینما باید بیش از هر چیز مرد باشد و شخصیت مرد داشته باشد البته این از زمانه وارونه است که ستاره سینمایش هم گلزار است.

خلاصه اینکه تا اطلاع  ثانوی فقط حامد بهداد را هستم...

حتی یک سری اداها و اطوارها و حرفهایی که از هر کس بشنوم دیگر طرفش نمیروم و ذاتا از این صفات متنفر هستم را ، از بهداد قبول کردم چون انگار راستش را میگوید و واقعا اینطوری هست.

و در آخر چقدر این حرفها به او می آید :

" آدم عجیب و غریبی است. این را حتی دوستانش هم می‌گویند. خودش هم ظاهرا بدش نمی‌آید اینطوری به نظر برسد و خوشبختانه استعداد این را هم به شدت دارد. بعضی‌ها شاید قدمی جلوتر بگذارند و بگویند او آدم ناهنجاری است. می‌خواهم بگویم حتی اگر واقعا اینگونه باشد، چه بهتر! اگر به آدم‌های بزرگ نگاه كنید خواهید دید كه چه درصد زیادی از آنها ناهنجار بوده‌اند. نبوغ همیشه با نوعی ناسازگاری با یك جور دیوانگی همراه است و این را در فلاسفه و هنرمندان بزرگ به راحتی می‌توان دید. اگر عده‌ای واقعا معتقدند كه حامد شخصیتی ناهنجار یا به قولی پرابلماتیك دارد پس باید قدرش را بدانیم. باید مواظب‌اش باشیم . در دنیایی كه سلطه هنجارها و این ادبیات رسمی و ریاكارانه از هر سو نفس‌مان را بند آورده و در جایی كه همسان‌سازی به شدت دارد تبلیغ می‌شود و همه به طرز نفرت‌انگیزی می‌خواهند شبیه الگوی حاكم شوند اینكه یك نفر شبیه خودش باشد و با بقیه فرق كند شبیه معجزه است."

 

عکس نوشت : نگاه کنید که چه طور دوست دارد همیشه متفاوت باشد، زیر برف با آستین کوتاه و یک استکان چای کنار خیابان ایستاده حتی به دوربین نگاه نمیکند، اینقدر به خودش مطمئن است.

 

مرتبط :

مارلون کبیر ما - یادداشت ستایش برانگیز "بهرام رادان" درباره حامد بهداد

مرا یاد فنی زاده می اندازد -  یادداشت " همایون اسعدیان " درباره حامد بهداد

پرهیاهو، پر دغدغه و عصیانگر -  یادداشت " پژمان بازغی" درباره حامد بهداد

متفاوت در حس پنهان - یادداشت " علیرضا امینی"درباره حامد بهداد

یک حامد بهداد -  یادداشت " سیامک رحمانی "درباره حامد بهداد

 این منم با همه عاطفه‌ها و ترس‌هایم - گفتگوی لیلی نیکونظر با حامد بهداد از "پرعقاب" تا .... / کارگزاران

نان‌و عشق‌ و مارلون‌براندو - گفتگوی مجید توکلی با حامد بهداد از همه چیز / همشهری جوان

LINK شنبه 18 اسفند1386ساعت 13:20   | 

  • راتاتویل
  • کارگردان : جان لستر

اواسط «راتاتویی» است که بالاخره ترکیبِ استعدادِ آشپزیِ رمی، موش آشپز ماجرا، با لینگوینی، پسرک لق لقو و دست و پاچلفتیِ رستوران، جواب می‌دهد و ابتکار و خلاقیت‌شان «دیده» می‌شود. لینگوینی برای تشکر، مقداری پنیر فرد اعلا و انگور قرمز برای رمی می‌گذارد تا برای اولین بار چیزی را که کش نرفته بخورد و لذت‌اش را ببرد. رِمی با حبه انگور بازی بازی می‌کند، ابتدا نصف‌اش را گاز می‌زند و بعد آب نیمه دیگر را مي‌مكد و سر می‌کشد (نیاز هست اشاره شود با چه لذتی؟!) بعد هم تفاله باقی‌مانده را می‌بلعد. اتفاقا همان موقع امیل، برادرش را بعد از مدت‌ها میان آشغال‌های شهر در حین دله دزدی و گَندخواری می‌یابد؛ می رود که برایش از همان پنیر و انگور بیاورد تا برادر را هم در آن لذت منحصر به فرد شریک کند و خب، امیل که مزه کاغذ مقوایی و مرغوب‌ترین پنیر بهترین کارتونی که تا به حال دیدم با مضمونی بسیار عمیقچِدار برایش یکی است حتی نمی‌فهمد داداشِ هنرمند و هنرفهم‌اش چی برایش تدارک دیده...
...و این دقیقا تفاوتِ نوع احساسات، علایق و سلایق کسی است که دغدغه خلق و خرق دارد با کسی که هیچ‌کدام را نه دارد و نه حتی می‌شناسد. امان از موقعی که فرد خالق/هنرمند در چنین جمعی گرفتار باشد. یا مجبور است احساس‌اش را بروز ندهد، نریزدش بیرون، یا اگر مثل رِمی با کشف طعم تازه‌ای (این جا غذا) مواجه شد و برای بیان حس و حال‌اش از لغت‌های نامفهومی چون «بووم-زَپ»! استفاده کرد (وقتی برای اولین بار و به طور اتفاقی قارچ گریل شده با رعد و برق را می‌چشد) لابد از سوی جمع به دیوانگی و جنون متهم می‌شود. «راتاتويی»، سراسر درباره اين دو نوع نگاهِ كاملا متفاوت به جهان اطراف و مؤلفه‌هاي زيباشناسانه آن است. خالق (اين‌جا آشپز) از قرار موشي است كه ذاتي، حس بويايي و چشايي تيزي دارد اما به قول خودش مشكل دقيقا از همين‌جا شروع مي‌شود كه او يك موش است، نه آدم و زندگي كردن و زنده ماندن برايش به اين سادگي‌ها نيست. رِمي دائم سرك توي زندگيِ رؤياگونِ انسان‌ها مي‌كشد و همان جاست كه با منبع الهام‌اش، آگوست گوستو، سرآشپز مشهور فرانسوي آشنا مي‌شود. او در پيِ كشف و شهودهايِ تجربي، پيش خانواده‌اش با شور و حال از تركيب و تلفيق مزه‌ها و بوهاي متنوع مي‌گويد، در حالي كه اين استعداد ذاتي پيش پدر رمي، فقط و فقط به درد تشخيص پاك بودن آت و آشغال‌هاي زباله داني از مرگ موش مي‌خورد (چه طور شد؟ ياد با شوق از يك فصل فيلم گفتن براي اقوام و دوستانِ بي‌ذوق اطراف‌تان افتاده‌ايد؟!). اين طوري است كه موشِ با قريحه قصه ما براي اثبات توانايي‌ها و از آن مهم‌تر فرديت‌اش (حالا گيريم به جبر تقدير) از دالان‌هاي تنگ و تاريك و فاضلاب‌هاي پر از كثافت مي‌گذرد تا به بام پاريس برسد و از آن بالا يك دل سير چراغ‌هاي دل فريبِ شهر را تماشا كند (نمي‌دانم چرا دقيقا همين الان، ياد «كمال الملك» مرحوم علي حاتمي و تلاش‌هاي استادِ نقاش براي جدايي از آن جامعه كوچك و نخبه‌كُشِ دربار و هجرت به پاريس براي كسب تجربه افتادم! يادتان هست مظفرالدين شاه، هنر استاد را براي چه كاري مي‌خواست؟).
رِمي البته مشخصاتِ ريزِ يك هنرمندِ ذاتي و تجربي را تمام و كمال دارد و پيكساري‌ها بسيار هوشمندانه اين ويژگي‌ها را درون محصول تازه‌شان گنجانده‌اند. به ياد بياوريد آن فصلي را كه مشتري (مخاطب)هاي پر و پا قرص سوپِ لينگويني، درخواستِ غذايي تازه مي‌كنند و پيش خدمت دست و پايش را مقابل‌شان گم مي‌كند؛ غير از اين است كه با كابوس مواجهه هنرمند و مخاطبِ متوقع طرفيم. خالقي كه بايد دائم حواسش جمع باشد، مخاطبان (و در مرحله بعد منتقدان) را راضي نگه دارد (مي‌بينيد كه دارم سعي مي‌كنم ايده‌هايي سواي مطلب كامل نيما در دنياي تصوير رو كنم!) و مرتب «شگفت‌زده»‌شان كند. باز هم اين‌جا موشِ نابغه قصه ماست (به عنوان من برتر) كه به رغم پريشاني و به هم ريختن تعادل فكري و جسميِ لينگويني (به عنوان «نهاد») به كمك هنرمند مي‌آيد و به قول كولت در آن فرصت كوتاه، در آشپزخانه رستوران (پشت صحنه؟!) دست به بداهه‌سازي مي‌زند. دقيقا به همين خاطر وقتي آنتون ايگو (من واقع گرا؟!)، منتقد آشپزي داستان «راتاتویي»، شعار هميشگيِ گوستو: «هر كسي مي‌تونه آشپزي كنه» را به: «هر كسي نمي‌تونه يه هنرمند بزرگ باشه؛ اما يه هنرمند بزرگ مي‌تونه از هر جايي باشه» تصحيح مي‌كند، به احترامش برمي‌خيزيم و به نشانه احترام كلاه از سر بر مي‌داريم.
حيف است تا اين جا آمده‌ايم و از پاريسِ بي‌نظيرِ پيكساري‌ها در «راتاتويی» حرفي نزنيم. از چند دورنماي زيباي برج ايفل و غروب دريغ‌انگيز پاريس و معابر و سنگ فرش‌هاي هميشه كه بگذريم به فصل حيرت انگيز و حساب شده تعقيب و گريزِ اسكينر و رِمي، كنار رود سن مي‌رسيم كه عالي از آب درآمده. استفاده به جايي كه از حاشيه رودخانه و توجه به ريزه‌كاري‌ها و جزئيات آن شده (همچنين در فصل ابتدايي كه رمي توسط لينگويني داخل ظرف شيشه‌اي زنداني است) چنان غبطه‌انگيز به فيلم‌نامه چفت و بست شده كه فقط و فقط مي‌تواند حاصلِ استفاده از تجربه‌هاي استادِ اين كاره‌اي چون بيلي وايلدر عزيز باشد. يقينا هنوز معابر پاريس و به ويژه رود سن و حاشيه‌هاي خاطره انگيز آن در «ايرما خوشگله»، تنها يكي از مرواريدهاي گران قدر استاد، و نقش تعيين‌ كننده‌اش در پيش بردِ داستان را فراموش نكرده‌ايم. بالاخره اگر معتقديم تيم پيكساري‌ها و در رأس‌شان، جان لستر در اين قصه تازه و تصويرِ اين موش سرآشپز، در واقع دارند به خودشان اشاره مي‌كنند، بايد براي‌شان الهه گرد و قلنبه‌اي چون آگوست گوستو، با آن همه غذاي خوشمزه در منوي رستوران‌اش، تصور كنيم.
     "نوید غضنفری"

مرتبط :

پیکسار از زبان جان لاسه‌تر - مدیر پیکسار

مائده‌های زمینی  - جواد رهبر

موشی برای تمام فصول - جاستین چانگ

نکته‌های حاشیه‌ای و جذاب راتاتویل - جواد رهبر

موش آشپزی که قهرمان شد - کنت توران

یتیمچه پیکسار - نوشته کوتاه حمیدرضا نصیری + چند لینک دیگر  

LINK سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:48   | 

  • ممنتو= خاطرهMemento
  • کارگردان : کریستوفر نولان

 ممنتو یکی از بهترین و پیچیده ترین فیلم هایی که دیدم.

ممنتو را وقتی دیدم فکر کردم این پایان سینماست. هنوز هم چنین می اندیشم.این فقط فیلمی بر اساس تدوین یا ساختار باژگونه نیست چیزی فراتر از این حرفهاست چیزی که گوشه های فراموش شده کابوسها و خوابهایمان را احضار می کند.

ممنتو فیلمی است که با دو لایه از ساختار فکری ما بازی میکند.یکی خوداگاهی و اصرار ما بر درک کلید ظاهری فیلم است مانند آنها که در سرخوشی هم هرگز نمی خواهند یا شاید نمی توانند از تصور اینکه چیزی بر ادراکشان اثر می گذارد فارغ شوند و معنای سرخوشی را در نمی یابند یا آنها که در رانندگی در جاده ای کوهستانی و دل انگیز به چیزی جز مکانیزم رانندگی و چرخ دنده نمی اندیشند و هرگز از تابلوی زیبای طبیعت، این پرده نمایش بادگیر((windscreen لذت نمی برند  . شاید این توانایی مربوط به چین خوردگیهای ساختار مغز  انسان هم باشد که اندازه قابلیت های فردی را در ترکیب تعیین می کند که هرچقدر این پیچ خوردگیها بیشتر باشد شاخکهای گیرنده روان -که چیزی جز برآیند اندیشه نیست -حساستر و آسیب پذیرتر می شود.

مهم این است که بتوانی رانندگی را به سیستم اکستراپیرامیدال( خارج هرمی= راه کنترل غیر ارادی در سیستم عصبی مرکزی بدن) واگذاری و در سطحی فراتر همزمان از منظره های اطراف لذت ببری. نمونه متعالی و البته غیر قابل قیاس آن دیدن فیلمی از این دست است.

 اینها را گفتم که به لایه دوم ممنتو برسم.اینکه ارزشهای این فیلم را به جنبه های تکنیکی و ساختار وارونه فیلم معطوف بدانیم نگاهی است که پیوسته در سطح می ماند و بر افتخار کم خردانه کشف ساختار فیلم اکتفا می کند و درجا می زند وگرنه اگر فقط این جنبه و بازیگوشیها و لطایف سینما برایمان مهم است فیل گاس ون سنت فیلم به مراتب بهتری است یا بیست و یک گرم که همچنان فیلم ارزشمند و چند لایه ای است یا مثلا کارهای تجربه گرایانه ای از این دست. البته فراموش نمی کنیم که که سینما از این نظر بسیار مدیون تارانتینوی بزرگ و شاهکار بی تکرارش پالپ فیکشن است. ولی ممنتو در لایه ای دیگر از خودآگاه فراتر می رود و به گوشه های تاریک ناخودآگاهمان دست می یازد. تصویر مردی که به موازات دیگری می دود و نمی داند چه کسی در پی آن دیگری است تصویری هراسناک از پادرهوایی و بی ریشگی است. بازخوانی اندیشمندانه ای از آنچه بر انسان معاصر می گذرد. نمونه اش را درفیلم باشگاه مشت زنی_ فیلم بسیار محبوب دیگرم-هم دیده ایم. ادوراد نورتون آن فیلم و بی بصیرتی اش بر آنچه بر او می گذرد و فاجعه ای که می آفریند به خوبی به دستاویز شدن و سرگردانی قهرمان فیلم ممنتو(لنی با بازی گای پیرس) پهلو میزند.

 نگاه کنید به جایی که لنی، بطری مشروب در دست، در حمام نشسته و می اندیشد که آن بطری را سر کشیده و مست است و چند دقیقه بعد آشکار می شود که او آن بطری خالی را برای دفاع از خود در دست گرفته . من با دانش اندک سینمایی ام تصویری شگفت انگیز تر و اندیشگرانه تر و  از همه مهمتر بی ادعاتر از این، برای دست اندازی و بازیافت لایه های ذهن و یادآوری به یاد ندارم. من این نگاه بی پیرایه پست مدرنیستی سینمای جوان و مستقل کریستوفر نولان را بارها بر شگرد روایت و بازیابی فیلمی پرادعا و البته زیبا چون سال گذشته در مارین باد ترجیح می دهم. البته این تنها،گونه ای از  پسند است.

گوهره ممنتو به گونه ای خامدستانه تر ولی به همین اندازه بدیع و بی تکرار در اولین فیلم کریستوفر نولان با نام تعقیب(Following) که آنهم فیلمی نو- نوار Neo-noir با شکست زمان است به کار رفته. _آن فیلم را نولان با پول توجیبی و در قطع 16 میلی متری و در خانه پدری اش ساخته بود_. او هرگز نتوانست شکوه ممنتو را بازآفریند.

کلید های ورود به دنیای اسرار آمیز ممنتو چیست؟ دنیایی که سراسر دریغ است و چرخه وار تکرار می شود.آنگاه که فیلم را وارونه می بینیم_ که من چند بار ازپایان به آغاز دیدم _ تازه در می یا بیم که رستگاری در میان نبوده و هیچ خاطره ای بازیافت نشده. بازی دیگری شروع خواهد شد و لنی دستاویزی برای حذفی دیگر خواهد بود.جهان داستان، به شدت خودبسنده است و زایا. معشوق می آفریند و آرامش کنار  ولی  به سرعت پوست اندازی می کند و خیال باطلمان را برباد می دهد. دوست می آفریند و بارها به تردیدمان می دارد. هویت را به پرسش می گیرد.در تمام روایت، امیدی به رستگاری برایمان سوسو می زند آنهم با انتخاب تصویری سیاه و سفید برای بخشهای گفتگوی تلفنی لنی که با رنگ قطعه های دیگر روایت نمی خواند. در میانه های داستان او از مخاطب تلفنی اش می پرسد: تو کیستی؟ این  پرسش همچون آواری بر سرمان فرود می آید. امیدمان را کم رنگ می کند و سرانجام که این روایت سیاه وسفید به ابتدای فیلم و نزدیکی های انتهای داستان_ همین مقطع روایت، وگرنه این داستان جز با نابودی لنی پایان نخواهد پذیرفت- می رسد چیزی جز آه و دریغ باقی نمی گذارد.کابوسی ناگزیر. پرداختی فرامدرن بر کابوس.

 از کلیدهای ورود گفتیم: مهم این است که اجازه ورود را این ما هستیم که می دهیم یا نمی دهیم واینکه خود را آیا تا آن اندازه وا می گذاریم تا معنا به عمق جانمان رسوخ کند؟ حافظه چیست ؟مکانیزم خواب و رویا چیست؟ چرا حافظه گاهی از عمری که کرده ایم فراتر می رود؟ چرا گاهی چیزی می بینیم که فکر می کنیم پیشتر دیده ایم؟ نوروسایکولوژیست ها به این پدیده می گویندde ja vu  و آنرا پیامد دیس شارژ(تخلیه) ناگهانی برخی مدارهای سیناپسی مغز و اختلالی در لوب تمپورال و دقیقتر از آن در هیپوکامپ مغز می دانند به بیان ساده تر، نوعی تشنج ساده آنی است که البته تشنج هم چیزی جز دیس شارژ ناگهانی بارهای الکتریکی گروهی از نورونها(سلولها)ی مغز نیست.آیا باید بر چنین تحلیل علمی و دقیقی تردید کنیم و قطعیت آنرا رد کنیم و جایی برای تحلیلهای روانکاوانه فراجسم باقی بگذاریم؟ این پرسشی است که من پزشک هنوز و هیچگاه پاسخ آنرا نمی دانم. آیا خوابهایی که می بینیم و زمانی دیگر به وقوع می پیوندد چیزی در حد اختلالی ارگانیک در ساختار مغز چرب ماست که می پنداریم پیشتر آنرا تجربه کرده ایم ؟و... اینکه  گاهی فکر می کنیم به گاهی دیگر و زمانی دیگر انگار در این دنیا زیسته ایم و برخی تجربه ها برایمان غربت و نزدیکی عجیب و غریبی دارد که نمی توانیم توصیف کنیم هم از این دست است؟  گروهی از دیرباز تئوری تناسخ  را روی میز گذاشتند. چیزهایی هم خوانده و شنیده ایم -که گاهی به فکرمان وا می دارد- چه از خردگرای فیلسوف و چه از  عرفانجوی خرد وانهاده.حافظه چیست؟ خواب چیست؟ آیا گاهی تاوان چیزهایی را می دهیم که مربوط به خودمان نیست؟ بازی را چه کسی می گرداند؟ چرا گاهی که در تنهایی زیاد با آینه تنهاییم از تصویر خودمان می ترسیم و می پرسیم ما کیستیم؟ چرا برخی از ما به چشمان خودمان در آینه با تردید و ترس نگاه می کنیم؟چرا گاهی که نفس زنان از کابوس نیمه شب بر می خیزیم از تصور معنای من وحشت می کنیم؟چرا از مرگ می ترسیم وقتی تنهاییم و زیاد به آن راه می دهیم تا از پوست کرگدنمان بگذرد؟ کسی دنبال ماست؟ اینجا کجاست؟  ما که هستیم؟ کجا داریم می رویم؟ پشت سرت را نگاه می کنی مبادا کسی باشد.همان که در خلوت پس گردنت حس می کنیش و.. و... و....

اینها کلیدهایی است برای ورود به دنیای هراس آلود ممنتو.

 برای دیدن ممنتو کمی از چین خورگی خاکستریهای مغز لازم است. مغزهای اتو کشیده و صاف راه به دنیای این اثر شگرف ندارند.یادتان که هست...           "رضا کاظمی" 

LINK سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 16:22   | 

  • آواز گنجشکها
  • کارگردان : مجید مجیدی

                    رضا ناجی در نمایی از "آواز گنجشکها"

آواز گنجشک های مجیدی همان بود که باید .... تماشاگرش را به خنده می انداخت ، گریه اش را در می آورد . گاهی فقط باعث فکر تماشاگر میشد ، گاهی تماشاگر را به شوق وا میداشت و بعضی جاها هم فقط سکوت بود  و در تمامی موارد تحسین برای فیلم و کارگردانش. مجیدی هیچ چیز را نگفته و ناتمام رها نمیکرد ، اگر جایی به چیزی اشاره میکرد جای دیگر برای اهلش و برای پرسشگر جواب می داد. مجیدی عاشق این است که انسان را در برابر طبیعت کوچک نشان دهد و چه به جا و درست در همه فیلمهایش یک نمای درشت از طبیعت میگیرد که انسانش سوار بر موتور یا پیاده این نما را طی میکند. انسان امروز و هر انسان دیگر در بازگشت به طبیعت میتواند آن آرامش گمشده اش را بدست آورد، کمی به خودمان نگاه کنیم وقتی که لبریز از همه چیز مدرنیته و فضای خاکستری شهر میشویم خودمان را به طبیعت میرسانیم حالا هر طور شده...

ترجیح میدهم به جای زیاده گویی بخشی از یادداشت امیر قادری را اینجا بیاورم که به نظرم ادای دین یک منتقد باهوش و ظریف  به یک فیلم و کارگردانش هست :

 

"  اين فيلمي است از آدمي با احساسات پخته. با فيلم هاي قبلي اش فرق دارد. هر جا که فيلم مي خواهد ساده انگار شود، که سراغ عرفان دم دستي برود، خودش را کنترل مي کند، به شکل جذابي پيچيده مي شود و مسيرش را عوض مي کند. نگاه مجيدي گسترده تر شده و طيف وسيع تر و پيچيده تري را دربر گرفته است. در بعضي سکانس ها که اصلاً انگار «آواز گنجشک ها»، پارودي و هجويه فيلم هاي خودش است. از جمله صحنه يي که بعد از نمايش نماي درشت احساساتي دخترک اسپند به دست، مرد دلش نمي آيد 500 تومان خرجش کند. اگر مي خواهيد ارزش و کاربرد شوخي و طنز در جلوه بخشيدن و فراتر بردن يک جهان بيني را با تمام وجود حس کنيد؛ «آواز گنجشک ها» را ببينيد. اين فيلمي است که تصميم گرفته نشده بامزه باشد. بايد بامزه باشد. نگاه مهربان مجيدي حتي ساختمان درام اثرش را هم دربر گرفته است. عوض درام هاي سفت و سخت و محکم فيلم هاي قبلي، که آدم ها در چارچوبش گير مي افتادند، زجر مي کشيدند و در آن به ضرب و زور فيلمنامه، نشانه هايي مي ديدند و ايمان مي آوردند و رستگار مي شدند؛ شخصيت اصلي اين يکي فيلم فقط مي چرخد، دست و پا مي زند، بلا سرش مي آيد، زندگي مي کند، نشانه ها مي آيند و مي روند و او فقط از کنارشان مي گذرد. فقط سعي مي کند صادقانه زنده بماند و دست مهر خدا به پاس همين عمل خير، بر سرش فرود مي آيد. حيرت انگيز است پيشرفت مجيدي از «بيد مجنون» به «آواز گنجشک ها». اينجا اصلاً انگار فيلمساز با ساختار دراماتيک فيلمش هم مهربان است. که زور نمي زند. که گره هايي که در ابتداي داستانش مي چيند و زمينه چيني هاي ابتداي فيلم را در ادامه رها مي کند. براي هر فيلم ديگري، اين يک عيب است و براي «آواز گنجشک ها» حسن. مهم نيست گره ها باز شوند و مشکلات از بين بروند، مهم اين است که شخصيت اصلي فيلم زنده بماند تا در لحظات بيشتري از مهر خالقش برخوردار شود؛ مهري که يا در قالب گرفتاري متجلي مي شود، يا خوش بياري و خوش شانسي. «عارف ناخودآگاه»، کمتر چنين تلقي جذاب و درستي در هنر ما داشته است. ايده هاي بصري جذاب فيلم هاي مجيدي اينجا هم وجود دارند. تعدادشان هم خيلي بيشتر است. از بيرون ريختن ماهي ها تا پولک هاي روي لحاف و رژه شترمرغ ها. اما در اين ساختار تازه جا مي افتند؛ ايده هايي که در اين سفره گسترده، يکي يکي از راه مي رسند و در برابر تماشاگر تعظيم مي کنند. صحنه يي هست در بچه هاي آسمان. پدر و پسر فقير به محله پولدارها مي روند و خير نمي بينند. اين همان نگاه قشري و سطحي است که درباره اش صحبت کرديم. اما در «آواز گنجشک ها» مرد فقير در برابر در پارکينگ خانواده پولدار، نماز مي خواند و ناخواسته، مانع از بيرون آمدن ماشين شان مي شود؛ آنها هم در عوض برايش شربت مي آورند. در فيلم هاي قبلي مجيدي، فقر، فخر بود؛ اينجا فقط يک فرصت است."

چند لینک مرتبط :

عاشق فيلم مجيدي شدم - امیر قادری

آواز گنجشک، رقص شترمرغ، بردن سيمرغ - حسین معززی نیا

«آواز گنجشک ها» و سرتاپاي جشنواره 26- نقد متفاوت" امیر پوریا" بر آواز گنجشک ها

پيشرفت يا تکرار - امیر صدری - جواد طوسی

در دام سانتي مانتاليسم - مهدی فاتحی

تحت تاثير فليني و دسيکا - اولين اظهار نظر مجيدي درباره فيلم جديدش

 

چون غم و شادی جهان در گذرند - ندا میری

آنها به گنجشك‌ها شليك كردند...چرا؟ - پویان عسگری

غریبه شهر - نوید غضنفری

آواز گنجشکها، رقص شترمرغ ها و رنگ خدا - خسرو خسروپرویز

نزول تدریجی - امیررضا نوری پرتو

 

پ.ن : ساعت 6 شده بود و ما – یعنی من و علی - تازه داشتیم بلیط "کتونی سفید " را جلوی آفریقا می فروختیم. علی مرا با ژانگولر بازیهای همیشگی اش در رانندگی 6.05 رساند به عصر جدید ، کیانوش به همراه برادرش جلوی سینما ایستاده بودند ، تا مرا دیدند با حرکات مختلف دست و پا دعوتم کردند به داخل! خلاصه اینکه به لطف دائی کیانوش  رسیدیم به "شب " صدرعاملی ، اما هیچ وقت فکر نمیکردم که دوساعت بعد ، بهترین لحظات زندگی ام اتفاق خواهد افتاد ، شب تمام شد و ما از در خروجی که بیرون رفتیم ، میله های سمت راست را گرفتیم و دوباره داخل سالن شدیم ، این بار برای آواز گنجشکها ... جریان آن روز این آقا کیوان 35 درجه اینجا  نوشته  ، ناگفته نماند که ما هم  خیلی سر جای نشستن بالا و پائین رفتیم اما وقت قسمت باشد اینطوری میشود که ، ما نشستیم همان جایی که اول رفته بودیم و فکر کردیم جای کسی هست و وسط دعوا بلند شده بودیم!

LINK چهارشنبه 1 اسفند1386ساعت 15:21   |