-
آواز گنجشکها
-
کارگردان : مجید مجیدی

آواز گنجشک های مجیدی همان بود که باید .... تماشاگرش را به خنده می انداخت ، گریه اش را در می آورد . گاهی فقط باعث فکر تماشاگر میشد ، گاهی تماشاگر را به شوق وا میداشت و بعضی جاها هم فقط سکوت بود و در تمامی موارد تحسین برای فیلم و کارگردانش. مجیدی هیچ چیز را نگفته و ناتمام رها نمیکرد ، اگر جایی به چیزی اشاره میکرد جای دیگر برای اهلش و برای پرسشگر جواب می داد. مجیدی عاشق این است که انسان را در برابر طبیعت کوچک نشان دهد و چه به جا و درست در همه فیلمهایش یک نمای درشت از طبیعت میگیرد که انسانش سوار بر موتور یا پیاده این نما را طی میکند. انسان امروز و هر انسان دیگر در بازگشت به طبیعت میتواند آن آرامش گمشده اش را بدست آورد، کمی به خودمان نگاه کنیم وقتی که لبریز از همه چیز مدرنیته و فضای خاکستری شهر میشویم خودمان را به طبیعت میرسانیم حالا هر طور شده...
ترجیح میدهم به جای زیاده گویی بخشی از یادداشت امیر قادری را اینجا بیاورم که به نظرم ادای دین یک منتقد باهوش و ظریف به یک فیلم و کارگردانش هست :
" اين فيلمي است از آدمي با احساسات پخته. با فيلم هاي قبلي اش فرق دارد. هر جا که فيلم مي خواهد ساده انگار شود، که سراغ عرفان دم دستي برود، خودش را کنترل مي کند، به شکل جذابي پيچيده مي شود و مسيرش را عوض مي کند. نگاه مجيدي گسترده تر شده و طيف وسيع تر و پيچيده تري را دربر گرفته است. در بعضي سکانس ها که اصلاً انگار «آواز گنجشک ها»، پارودي و هجويه فيلم هاي خودش است. از جمله صحنه يي که بعد از نمايش نماي درشت احساساتي دخترک اسپند به دست، مرد دلش نمي آيد 500 تومان خرجش کند. اگر مي خواهيد ارزش و کاربرد شوخي و طنز در جلوه بخشيدن و فراتر بردن يک جهان بيني را با تمام وجود حس کنيد؛ «آواز گنجشک ها» را ببينيد. اين فيلمي است که تصميم گرفته نشده بامزه باشد. بايد بامزه باشد. نگاه مهربان مجيدي حتي ساختمان درام اثرش را هم دربر گرفته است. عوض درام هاي سفت و سخت و محکم فيلم هاي قبلي، که آدم ها در چارچوبش گير مي افتادند، زجر مي کشيدند و در آن به ضرب و زور فيلمنامه، نشانه هايي مي ديدند و ايمان مي آوردند و رستگار مي شدند؛ شخصيت اصلي اين يکي فيلم فقط مي چرخد، دست و پا مي زند، بلا سرش مي آيد، زندگي مي کند، نشانه ها مي آيند و مي روند و او فقط از کنارشان مي گذرد. فقط سعي مي کند صادقانه زنده بماند و دست مهر خدا به پاس همين عمل خير، بر سرش فرود مي آيد. حيرت انگيز است پيشرفت مجيدي از «بيد مجنون» به «آواز گنجشک ها». اينجا اصلاً انگار فيلمساز با ساختار دراماتيک فيلمش هم مهربان است. که زور نمي زند. که گره هايي که در ابتداي داستانش مي چيند و زمينه چيني هاي ابتداي فيلم را در ادامه رها مي کند. براي هر فيلم ديگري، اين يک عيب است و براي «آواز گنجشک ها» حسن. مهم نيست گره ها باز شوند و مشکلات از بين بروند، مهم اين است که شخصيت اصلي فيلم زنده بماند تا در لحظات بيشتري از مهر خالقش برخوردار شود؛ مهري که يا در قالب گرفتاري متجلي مي شود، يا خوش بياري و خوش شانسي. «عارف ناخودآگاه»، کمتر چنين تلقي جذاب و درستي در هنر ما داشته است. ايده هاي بصري جذاب فيلم هاي مجيدي اينجا هم وجود دارند. تعدادشان هم خيلي بيشتر است. از بيرون ريختن ماهي ها تا پولک هاي روي لحاف و رژه شترمرغ ها. اما در اين ساختار تازه جا مي افتند؛ ايده هايي که در اين سفره گسترده، يکي يکي از راه مي رسند و در برابر تماشاگر تعظيم مي کنند. صحنه يي هست در بچه هاي آسمان. پدر و پسر فقير به محله پولدارها مي روند و خير نمي بينند. اين همان نگاه قشري و سطحي است که درباره اش صحبت کرديم. اما در «آواز گنجشک ها» مرد فقير در برابر در پارکينگ خانواده پولدار، نماز مي خواند و ناخواسته، مانع از بيرون آمدن ماشين شان مي شود؛ آنها هم در عوض برايش شربت مي آورند. در فيلم هاي قبلي مجيدي، فقر، فخر بود؛ اينجا فقط يک فرصت است."
چند لینک مرتبط :
عاشق فيلم مجيدي شدم - امیر قادری
آواز گنجشک، رقص شترمرغ، بردن سيمرغ - حسین معززی نیا
«آواز گنجشک ها» و سرتاپاي جشنواره 26- نقد متفاوت" امیر پوریا" بر آواز گنجشک ها
پيشرفت يا تکرار - امیر صدری - جواد طوسی
در دام سانتي مانتاليسم - مهدی فاتحی
تحت تاثير فليني و دسيکا - اولين اظهار نظر مجيدي درباره فيلم جديدش
چون غم و شادی جهان در گذرند - ندا میری
آنها به گنجشكها شليك كردند...چرا؟ - پویان عسگری
غریبه شهر - نوید غضنفری
آواز گنجشکها، رقص شترمرغ ها و رنگ خدا - خسرو خسروپرویز
نزول تدریجی - امیررضا نوری پرتو
پ.ن : ساعت 6 شده بود و ما – یعنی من و علی - تازه داشتیم بلیط "کتونی سفید " را جلوی آفریقا می فروختیم. علی مرا با ژانگولر بازیهای همیشگی اش در رانندگی 6.05 رساند به عصر جدید ، کیانوش به همراه برادرش جلوی سینما ایستاده بودند ، تا مرا دیدند با حرکات مختلف دست و پا دعوتم کردند به داخل! خلاصه اینکه به لطف دائی کیانوش رسیدیم به "شب " صدرعاملی ، اما هیچ وقت فکر نمیکردم که دوساعت بعد ، بهترین لحظات زندگی ام اتفاق خواهد افتاد ، شب تمام شد و ما از در خروجی که بیرون رفتیم ، میله های سمت راست را گرفتیم و دوباره داخل سالن شدیم ، این بار برای آواز گنجشکها ... جریان آن روز این آقا کیوان 35 درجه اینجا نوشته ، ناگفته نماند که ما هم خیلی سر جای نشستن بالا و پائین رفتیم اما وقت قسمت باشد اینطوری میشود که ، ما نشستیم همان جایی که اول رفته بودیم و فکر کردیم جای کسی هست و وسط دعوا بلند شده بودیم!